تبليغاتX
من و همه چیز

من و همه چیز

"طرح ختم 600000 صلوات تقدیم به حضرت فاطمه زهرا. سهم شما 6 صلوات و ارسال برای 6 نفر. لطفاً قطع کننده زنجیر نباش. انشاالله روز تولدش هدیه بگیری، نیت کن."

این پیامکی بود که  چند روز پیش یکی از دوستانم برای من ارسال کرد. روز شهادت حضرت نیز پیام مشابهی برایم رسید با این تفاوت که به جای همه ی 6ها عدد 7 بود. اما آیا ارسال چنین پیام هایی درست است؟

اگر تعداد صلوات مشخصی در نظر گرفته شده چطور پایان ختم معلوم خواهد شد؟ اگر فقط یک نفر،مثلاً من، آن را برای 6 نفر دیگر ارسال نکند، 5 نفر هم رده ی من که ارسال کرده اند؛ پس زنجیری قطع نخواهد شد که متذکر شده اند(بیشتر شبیه تهدید به نظر می رسد). ختم صلوات یا قرآن امری دلخواه است.پس تعیین تکلیف تعداد 6،7، کمتر و بیشتر دیگر چه صیغه ای است؟آیا من مدیونم و باید به حضرت فاطمه(س) هدیه ای دهم یا او بر من دین دارد که باید منتظر هدیه اش باش؟!

بعضی وقت ها فکر می کنم کارهای ما کمی اشکال دارد.مثلاً ختم صلوات می گیریم برای سلامتی حضرت مهدی(عج). مگر نه اینکه ایشان به اذن خدا از هر خطری مصون است؟ به این می ماند که برای هیچ دعا می کنیم.

اینطور به نظر می رسد که به جای یک عمل واقعی خود را درگیر مسائلی حاشیه ای کرده ایم که به ظهور هیچ کمکی نخواهد کرد. آیا وقت آن نرسیده دست به یک اقدام کاراتری(کلمه بهتر از این به ذهنم نرسید.سخت نگیرید) بزنیم؟

من به شخصه اینگونه حرکات را فاقد ارزش نمی دانم و حتی خود نیز بارها آن را انجام داده ام. اما عقیده ام آن است که هرکس باید متناسب با سن خود اقدام مورد نظر را انجام دهد.برای یک جوان معتقد  خیلی زود است که تنها دست به دعا بردارد. شاید بهتر است یک تقسیم کار انجام دهیم و ختم صلوات و امثال آن را بسپاریم به آنهایی که دیگر سن و سالی ازشان گذشته و ما جوانها به دیگر اقدامات فراهم سازی زمینه ظهور  نیز بپردازیم.


پ.ن1: هرگونه برداشت سوء مجازات اخروی در پی دارد.

پ.ن2: نامه سرگشاده به آقای شاهین نجفی:

   به نام اوکه وعده اش راستین است

خداوند، ساعت خواب انسان را شب معین کرده است. به نظر می رسد شما از آن دست افرادی هستید که تمام شب را بیدارید و صبح می خوابید و فکر می کنید باید دیگران نیز همزمان با شما در خواب باشند. متذکر می شوم خواب شما فاقد سلامت روحی می باشد و دانشمندان از آن با نام خواب جهالت یاد می کنند.

                                                                                                    با منفوریت از شما

                                                                                                      دوستدار نقی

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت23:26توسط زهره متین | |

- کوچکتر که بودیم ماهی گلی های تنگ بلورمان قرمز قرمز بودند. حالا اما رنگ به رخ ندارند. انگار ما رنگ ها را تمام کردیم.

- هر وقت از چیزی خوشحالم چشمانم رو می بندم تا با اولین کسی که به ذهنم میاد شادیم را تقسیم کنم؛ کسی نیست. هر وقت غمگینم چشمانم رو برای جستجوی یک همدرد می بندم؛ کسی نیست. با همان چشمان باز بهتر می شود فهمید که کسی با ما کاری ندارد.

- یکی از دوستانم می گفت:" چرا شما هر وقت ناراحتین آهنگ غمگین گوش میدین؟ شاد گوش بده تا انرژی بگیری!"  حالا مدتی است چند بار در روز "حنای اندی " را گوش می دهم.

- خوش به حال کودکی که گودال کوچک پرآبی برایش دریاست و دریا اما برای ما آدم بزرگها کم است.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت13:52توسط زهره متین | |

یکی از خوانندگان وبلاگم پیغام خصوصی گذاشته بود که حیف نیست با این قلمتان نوشته های تحلیلی نمی نویسید و چسبیده اید به یک مشت گله گذاری؟

در پاسخ به این دوست عزیز و شفاف کردن مسائل برای تمامی خواننده ها باید عرض کنم:شخصی می تواند تحلیل کند که علمش را داشته باشد. من فقط توان بیان دغدغه ها و نکات درشت و کوچکی که اطرافم هستند را دارم و نه بیشتر. اگر بخواهم تحلیل مذهبی داشته باشم، آنقدر باید  احتیاط کنم که دستم برای نوشتن بسته می شود؛چون اعتقاد دارم تحریف به خاطر سلایق شخصی از هر گناهی گناه تر است. اگر تحلیل اجتماعی داشته باشم به دلیل قرابت با مسائل سیاسی به طرفداری از حزبی متهم می شوم که روی خوشایندی ندارد و جز کدورت چیزی برایم دربر نخواهد داشت. اگر بخواهم تحلیل در ادبیات داشته باشم که هنوز جوجه ریدر(خواننده) هستم و در تحلیل کم می آورم و خودم را ضایع خاص و عام می کنم. در نتیجه تنها می توانم بنویسم از چیزهایی که می بینم حتی اگر ناچیز باشند و کم اهمیت.

و اما مسئله بعد:

اکثر وبلاگ نویسان تنها به وبلاگ هایی سر می زنند که نویسنده شان برایشان نظری داده باشد. من اما از اینکه بخواهم نظری بدهم که به آن اعتقاد ندارم و یا سخنم کوچکترین فایده ای برای وبلاگ نویس ندارد ابا دارم. در نتیجه آمار وبلاگ هایی که دائم بازدیدشان می کنم آنقدر کم است که دیگر بازدید چندانی در وبلاگم نداشته باشم.همین چند مراجعه هم اگر بهشان سر نزنم من و وبلاگم را فراموش خواهند کرد. البته باز هم سپاسگزار همین دوستان هستم که تا به حال همراه من بوده اند.

چندی است جنس حرفهایم مبدّل شده به حرفهایی که قریب به یقین به تریش قبای بعضی ها می خورد. اگر این نوع حرفهایم را در وبلاگ بنویسم همین چند بازدیدکننده را هم از دست می دهم و شاید برای هر پستی میزبان تنها 2 یا 3 نظر باشم.حال نوشته هایی که خواننده ندارد شبیه است به دفتری که در وسایل شخصی ات گنجانده ای و جایش یا روی میز تحریر است، یا در قفسه کتابها، یا کنار تخت و یا پنهان دور از دسترس دیگران و نیازی به بیانش در وبلاگ نیست.

راستش من کاپیتان شهبازی نیستم که در شرایط سخت نگذارم آب در دل شما تکان بخورد و از آنجایی که در اولین پستم گفتم ،شاید بعضی وقت ها سقوط کنم. دوستان عزیز،تا زمانی که حرفهایم بوی بهتری بدهند و از کلاف سردرگمی رهایی یابند سقوط مرا بپذیرید تا در آینده با پروازی بهتر در خدمتتان باشم.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت1:56توسط زهره متین | |

اسم کربلا که می آید پیش از یادآوری هر حادثه ای مجموعه ای از انسانهایی در خاطرم می آید که تک تکشان وسعت دریا را بی آبرو کرده اند و نورانیت خورشید را ناچیز و زلالی آب را کدر.

وقتی شروع می کنم به فکر کردن قبل از آنکه بخواهم با ذهنم خیمه ها را بسازم و میدان جنگ را تعیین کنم  و سپاه عمر سعد را آنطرف تر و بعد چشمهای منتظر زینب را طراحی کنم، شخصیتی ناگهان بر عقل و شاید احساسم هجوم می آورد و وقفه ای در بازسازی ذهنی من ایجاد می کند. عباس مشک آبی بر دوش به من تعارف می زند. قبل از آنکه دست دراز کنم آب همچون آبشار از مشک فرو می ریزد و مرا در خود غرق می کند و به سوی تصویر سازی هایم سوقم می دهد. دوباره شروع می کنم. اول خیمه ها را برپا می کنم،میدان جنگ خیلی دور نیست.لشکر عمرسعد صف کشیده اند و زینب بی قرار بر در خیمه می آید.هنوز جنگها را نکشیده ام که رقیه،مظلومترین کودک جهان با چشمانی که فکر می کنم درشت است و مشکی صاف به من زل می زند.می خواهم دلسوزانه دستش را بگیرم؛محو می شود. و باز خیمه ها برپا می شوند،میدان جنگ همین روبه روست و کمی آنطرف تر لشکر عمرسعد و زینبی بی تاب در خیمه. علی اصغر می سرد توی خیالم. تا دنبال بهترین شیر خشک دنیا بروم گم می شود. بین خیمه ها رفت و آمد است، میدان جنگ با چشم کم بینا هم پیداست و سپاه عمرسعد سواره و پیاده و زینب سراسیمه. گردی به هوا برخاسته چنان که راه گلویم گرفته. علی اکبر از دور پیداست؛ می چرخد، می زند، هلاک می کند. آنقدر غبار زیاد است که دیگر صحنه را نمی بینم. از اول شروع می کنم. خیمه ها را علم می کنم. میدان جنگ همان حوالی،سپاه عمرسعد هوار می کشند، زینب سکوت می کند.

تا بیایم تصویرم را طرح اولیه بزنم حسین را سر بریده اند. خیمه ها سوخته، میدان جنگ خاموش، لشکر عمرسعد پشیمان، زینب ١٠٠٠ سال پیر می شود.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت

+نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت12:0توسط زهره متین | |

همیشه که نباید مقدمه چید. همیشه که نباید به دیگران گیر داد. یکبار بدون مقدمه به خودم گیر میدهم.

خجالت آور است اما بهتر است داد بزنم مدیون همه ی نویسنده ها و ناشرانی هستم که می خواهند افکارشان را به اشتراک بگذارند و جایی در زندگی دستم را بگیرند. اما بنده تنها به خاطر لذت قرض گرفتن ،از دیگران کتاب می گیرم، اتاق را با کتاب تزیین می کنم تا روشنفکر جلوه کنم،روی زمین رهایشان نمی کنم تا مبادا به عنوان توپ فوتبال مورد استفاده قرار گیرد،قیمتشان را به همه اعلام می کنم تا بدانند من هم از گرانی با خبرم و تمیز نگه می دارمشان تا دیگران تحسینم کنند. فقط همین.

                                                      " هفته کتاب مبارک." 

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت23:30توسط زهره متین | |

اپیزود اول:

معلم مشغول درس دادن در کلاس درس

بچه ها "ل" مثل؟

خانم اجازه...لاله...

خانم اجازه لنج طلا....

معلم به وجد می آید: بچه ها منظور مجید گنجینه های طلای بانک انصاره.

مسئله: آخه سیما جان کلاس درس اون هم کلاس اولی ها چه جای تبلیغ بانکه؟ یعنی الان با این تبلیغ جذاب چند نفر ترغیب شدند تو این بانک حساب باز کنند؟خداییش چند نفر؟

 اپیزود دوم:

زن و مرد لباس احرامی به تن در یک مسجد خوشحال و خندان نشستند و شخصی براشون  از مزایای استفاده از سیم کارتهای همراه اول در سفر به حج صحبت می کنه. همه  هم ماشاالله جوووووون. اون وسط فقط یه آدم مسن نشسته.

مسئله: آخه اینا کی ثبت نام کردند که تو این سن اسمشون واسه حج در اومده؟ یعنی خییییییلی خوش به حالشون.

 اپیزود سوم:

مستند شوک با موضوع سرقت مسلحانه

نصف مستند رو  که آقا پلیسا یه خونه رو محاصره کردند و ما از تو لنز اسلحه صحنه های آب پاشی فرد نفوذی از طرف پلیس اطراف خونه مذکور می بینیم. نصف دیگه مستند هم صحبت های مردم راجع به بد بودن ماهواره است که اصلاٌ هم آدم های شاخص یا لا اقل خوش صحبت نیستند.(بدگویی ها اشاره داشت به شبکه های ماهواره ای مخالف نظام که به طرفداری از دو برادر اعدامی که اعضای اصلی همون باند سرقت مسلحانه بودند پرداخته بودند.)

مسئله: یعنی فیلم ها و صحنه هایی که داشتید واسه مستند کافی نبود، مجبور بودید پخش کنید؟ از اول یه برنامه برای استفاده نکردن از ماهواره می ساختید، 4 تا روانشناس و کارشناس چهره که هر روز می بینیمشون هم می آوردین خلاص.

 اپیزود چهارم:

روز جمعه و طبق معمول پخش مستقیم پیاده روی همگانی

مجری مراسم: مردم اردبیل در این صبح دل انگیز حماسه ساختند.

مسئله: داداش من یا شما نمی دونی حماسه چیه و به چجور حرکتهایی حماسه میگن یا فردوسی عزیز در اشتباهه و اسم یه مشت بزن بهادری و گردش و داستان خاله زنکی حماسه گذاشته.راه پیمایی 22 بهمن هم به زور میشه حماسه.

 اپیزود پنجم:

برنامه سلامت باشید

کارشناس برنامه:مادرها باید مراقب تغذیه فرزندانشون باشند. هیچ چیز به اندازه ی مغزها در تقویت انرژی بچه ها در مدرسه موثر نیست، مغز پسته....بله(در تایید حرف مجری) حتی انجیرخشک  یا...

مسئله: شما انگار قیمت خشکبار دست نیستا!!انجیر خشک کیلو 20 هزار تومن رو چقدر بخریم بدیم بچه بخوره؟

باشگاه کتاب

دیگرنوشت 


+نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت23:53توسط زهره متین | |

بابت همه ی ندانسته هایم نگرانم. از خودم گله دارم که چرا اینقدر از دنیا عقبم. ناراحتم چرا این همه موقعیت های تحصیلی و علمی را از دست دادم. نگران همه ی کتاب ها و مقاله های نخوانده ای هستم که حرفی برای گفتن دارند. دلخورم که... . بعضی وقت ها که همه ی این افکار یکباره به مغزم هجوم می آورند و تیک تاک آرام ساعت را مانند یک انفجار باروت در سرم ترسیم می کنند، با خودم می گویم گاهی ندانستن بهتر است. اینکه ندانی دور و برت را چه آدمهایی پر کرده اند ،اینکه ندانی دوستان و آشنایانت راجع به تو چه می گویند، یا اینکه ندانی که به تو یک عمر دروغ گفته. اما همه چیز در این دنیا احساس تنهایی  و غربت نیست.

گاهی فکر می کنم شاید خوب است که ندانی نماز اول وقت چقدر ارزشمند است، اینکه ندانی دروغ، زندگی یک اجتماع را به هم می زند، ندانی خنده ی شهوت را بر لب کسی نشانده ای، ندانی داری حق گرسنه ای را می خوری، ندانی رنج و زحمت های پدرت را که تیغ آفتاب صورتش را کدر کرده. ندانی دل عزیزانت را شکسته ای،ندانی با اشک های  مصنوعیت تحریف می کنی یک عمر تاریخ را،ندانی... .

آری...گاهی شرمنده ی دانسته هایی می شویم که آرزو می کردیم کاش نمی دانستیم. وای بر من به خاطر همه ی چیزهایی که می فهمم و در سودای این دنیا خود را به نفهمی زده ام.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت23:42توسط زهره متین | |

واژه ی دوست که به زبان می آید خیلی از ویژگی های مشترک درون ذهن آدم نقش می بندد. صفا و یکدلی، شریک بودن در شادی و غم همدیگر،توجیه اجتماعی و... . ته تهش هم خلاصه می شود به با معرفت که همه جور کار برای آدم می کند. اما چندی است دوستی به گونه ای بی ارزش شده. البته قبول دارم که بعضی ها هنوز سنگ رفاقتشان گاه بی گاه به سینه می خورد اما به طور عام تر رنگ دوستی واقعی جان باخته.  امروز روز کمتر کسی فکر می کند که می تواند هر ساعتی با دوستش(نزدیک ترین دوستش) تماس بگیرد و او را با شادی و غم خود همراه کند. اصلاً اینگونه همنشینی ها قبح پیدا کرده. یا اگر جهت کاری برای دوستت عوض یک خیابان، دو خیابان آنطرف تر رقتی با تعجب دیگران مواجه می شوی و حتی برچسب" تو دیگه چقد حوصله داری" وصله ات می شود(چه وصله خوبی). مثلاً سر و ته تولد دوستمان را با یک کادوی مسخره و به درد نخور هم می آوریم؛ چونکه باور نداریم دوستمان ارزش فکر کردن دارد و می توانیم با هزینه ی کم کادوی مفیدتری برایش بخریم. یا مثلاً... .

خیلی وقت ها مدعی هستیم بهترین رفیق خداست.بیایید با خود و دیگران رک و راست باشیم. ما که برای دوستی های زمینی مان اینقدر کم توجهیم ، برای دوستی آسمانی مان چگونه می خواهیم ادعا داشته باشیم؟!

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت23:46توسط زهره متین | |

پروردگارا ،برای ارزش ها نمی توانم کلماتی زیبا به کار برم چه رسد وقتی جز قصور چیزی در چنته ندارم.  سالی یک بار یادم می آید العفو بگویم و گناهان ریز و درشت سال گذشته را بشویم؛ دریغ که العفو ام را به جدّ نمی گیرم و تو را آنطور که شایسته است نمی خوانم و چه بیهوده نقشه ی آمرزش را برای سال بعد می کشم. سالی که بعید نیست ۱٢ ماه از مردنم گذشته باشد.

پروردگارا، قرآن بر سر نگرفتم که فقط بگویم تاج سرم است؛ قرآن گرفتم که بدانی به سایه ات و به حریم امنت پناه آورده ام. مایوسم اگر امانم ندهی.

پروردگارا، از آنچه تصور می کنم بخشنده تری. پس به حق قرآن مرا ببخشای و به حق پرستشگران واقعیت از من بگذر که تو خیر الغافرینی.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


+نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت2:48توسط زهره متین | |

من زهره متین هستم. در عرف، زهره نامی دخترانه است و متین نامی پسرانه. حالا یک عده آدم دور هم جمع شدند و می خواهند اسم و فامیلم را از هم جدا کنند. عده مذکور بیکار هم نیستند، سمت دارند توووووپ،سری توی سرها دارند، عزل می کنند، نصب می کنند، قانون میگذارند، بر می دارند، بد و بیراه به هم می گویند، مدرک جعلی می آورند، می خورند، می خندند... خلاصه خوشند و قدرت دارند. یکی از دغدغه هایشان هم شده جدا کردن زهره و متین. انگار نه انگار ما دو نفر هیچ امکاناتی نداریم، انگار نه انگار ما دو نفر دلخوشی نداریم، انگار نه انگار که ما دو نفر هیچ چیز نداریم. اصلاً با این فکرها خاطرتان را مکدّر نکنید.

بیایید جدایمان کنید که هر مشکلی داریم از گور با هم بودنمان بلند می شود. بیایید زودتر ما را از هم جدا کنید که بوی گند فسادمان بلند شده. شما بی زحمت فقط ما را جدا کنید.

مسئولین مچکریم.

باشگاه کتاب

دیگر نوشت


پ.ن: مطلب بالا در راستای  طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها نوشته شده.هرگونه برداشت سوء مجازات اخروی در پی دارد. گله ی من عدم توجه به ریشه های اصلی فساد در جوانان، توهین به شخصیت ها و سطحی نگری نمایندگان شاید محترم مجلس است.


+نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت3:19توسط زهره متین | |

نکته اول:

خیلی خوب است

که صبح

تنهای تنها بیدار شوی

و مجبور نباشی به کسانی بگویی

دوستشان داری

وقتی که دیگر

دوستشان نداری

             "ریچارد براتیکان"

نکته دوم:

به نظر شما آیا پس از بروز بحران اقتصادی در جهان، رسوایی اخلاقی سارکوزی، شنود مکالمه های تلفنی در انگلیس،ترکیدن ماهواره امید، برکناری اسفندیار رحیم مشایی، مشاهده فبض برق و به قتل رسیدن روح الّله داداشی، باز هم نیاز هست به وبلاگ نویسی ادامه بدم؟

نکته سوم:

تابستان خود را چگونه می گذرانید؟

+نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت0:39توسط زهره متین | |

بعضی ها بی خود و بی جهت برای من میشن الگو. یکی الگوش میشه ائمه اطهار، یکی میشه خدا بیامرزی ناصر حجازی، یکی میشه  آل پاچینو،یکی میوه فروش سر خیابون، یکی... . مال منم میشه جواد سوتی. الگوی مسلّم اعتماد به نفس. 
بازی رفت فینال جام حذفی هم برگزار شد.هر چند بازی گرمی بود اما نمی خوام از بازی بگم. جواد خیابانی عزیز خودش اونقدر گرم بود و ما رو هم سرگرم کرد(مثل همیشه) که ما اصلاً بازیو بی خیال شدیم. مهرداد اولادی مصدوم شد و رو زمین افتاده بود می گفت نضهتی مصدومه. هادی نوروزی گل زد می گفت محمد نوری گل میزنه. علی عسگری تعادلش به هم خورد می گفت نوروزی رو زمین افتاد. تو هیچ کدوم هم به روی خودش نیاورد که اشتباه کرده. 
آره...اعتماد به نفس به این میگن. حالا شما یه کلمه پس و پیش بگو تا آخر عمر بهمون نیگا نکن. 



+نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت0:40توسط زهره متین | |

بعضی وقت ها فکر می کنم این تکنولوژی چیست و برای من و خانواده ام چه معنایی دارد؟ ارتباطات که می گویند خوب است،ال است، بل است کجای زندگی ما جای دارد؟ چه قدر از وسایل مدرنیته ای که می گویند زندگی را آسان می کند استفاده می کنیم؟ اصلاً این تکنولوژی و ارتباطات و دستگاه های مدرن چه ربطی به هم دارند؟

شاید بگویید کوتاه بیا...یعنی می خواهی بگویی نمی دانی؟ در جواب عرض کنم اگر شما هم جای من بودید معنای واقعیش را نمی دانستید.مختصری از شرح حال ما را بخوانید و قضاوت کنید.

اف اف خانه مان خراب است و ما نمی دانیم برای چه کسی در را باز می کنیم.

Id caller  تلفنمان خوب کار نمی کند و فقط وقتی در حال زنگ خوردن است شماره را نشان می دهد.

هیچ کدام از شبکه های ملی در تلویزیون ما صاف و با کیفیت پخش نمی شود.

ماهواره مان چند ماه یکبار قطع می شود و وقتی هم وصل است هیچ شبکه ای را بدون پارازیت و غژ غژ پخش نمی کند.

دسترسی به اینترنتمان در حد سالی ۱ بار است .چون یا کل شبکه درست کار نمی کند، یا vpn  وصل نمی شود و  opera  با پیغام you seem you are on the slow network  شرمنده مان می کند و یا account  را خواهر محترمه به سر حد تمامی رسانده.

با این نمونه هایی که ذکر کردم باز هم اصرار دارید از تکنولوژی و... چیزی می دانم؟ باور بفرمایید من هیچ چیز نمی دانم.



پ.ن:

١- افراد احتمالی پشت در: اعضای خانواده، همسایه این طرفی، همسایه آن طرفی، مامور کنترل کنتورها، شاگرد سوپری سر کوچه، دزد، گدا، بن لادن وقتی زنده بود، در زد فرار کرد.

٢- حالا هی شما تماس بگیرید و هی ما جواب نمی دهیم و هی به رخمان بکشید که به ما زنگ زدید و هی ما می گوییم متوجه نشدیم و هی شما... و هی ما... .

٣- دست می زنیم به آنتن، این تلویزیون را درست می کنیم. چند روز بعد آن یکی تلویزیون خراب می شود و ما تند تند آنتن می چرخانیم.

٤- شبکه های موجود: pmc family ,mbc persian ,mbc action ,mbc max, mbc 4 , mbc3 ,mbc2، ، حمید شب خیز، الکوثر، الجزیره،  dubai sport ,nickelodin، ته خلافمان هم VOA  است. من و تو هم نداریم، اینقدر نپرسید.

٥- وقتی وصل نمی شود که نمی شود. وقتی وصل می شود vpn  کار نمی کند. وقتی vpn  کار می کند account  تمام می شود. حالا ما نیستیم هر روز به خودمان در مسابقه وبلاگ برتر ماه امتیاز بدهیم شما که یک امتیاز بدهید بی معرفتها.


+نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت0:13توسط زهره متین | |

اوایل که می خواستیم علّاف بگردیم ثانیه ها را به دور از آشنایان می کشتیم؛ حالا با همان ها وقت کشی می کنیم. اوایل که عده ای می خواستند عده ی دیگری را بکشند پنهانی می کشتند، اما حالا آدم کشی رسوایی ندارد. اوایل که طلا ارزان تر بود وقت طلا بود ؛حالا که طلا گرانتر شده ضرب المثلش از یادمان رفته. اوایل که اعتراض ها ناحق بود سازمان ملل به صلح دعوت می کرد؛حالا که اعتراض ها حق شده به جنگ دعوت می کند. اوایل که ساعت زیاد دور و برمان نداشتیم تند تند کارهایمان را انجام می دادیم؛ حالا که در هر اتاقی یکی دو تا ساعت پیدا می شود کارهایمان را به زمان های بعد موکول می کنیم. اوایل که خون عرب ها بیشتر بود امریکا نفت می خواست؛ حالا که نفت عرب ها بیشتر شده امریکا خون می خواهد.


 دوستان عزیز اگر نظر مثبتی راجع به وبلاگ من دارید به پایین ستون سمت چپ مراجعه کرده و در انتخاب وبلاگ برتر ماه به وبلاگ من امتیاز بدید.

+نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت23:41توسط زهره متین | |

همیشه فکر می کردم لذت سفره هفت سین با هم بودن است. و از اینکه چند سالی است یا سفره ای نداشتیم و یا آشنایی برای دور هم نشینی حسابی ناراحت بودم.

عید 89 مشهد بودم و موقع تحویل سال خواب. امسال هم برای بازدید از مناطق جنگی رفته بودم و برای اینکه عیدم کاملاً تکراری نشود لحظه تحویل سال را با تمام خستگیم بیدار ماندم. یک سفره هفت سین جمع و جور در محل اسکانم پهن کرده بودیم. بچه ها برای سال تحویلی رفته بودند شلمچه. چند نفری هم که  مانده بودند خواب را ترجیح دادند. انگار سفره هفت سین پهن شده بود برای من. برای خلوت من با خدا. چقدر حرف نگفته زدم، چقدر درد دل کردم، چقدر دعا کردم. تنهایی همیشه هم بد نیست. تمرکزی فراهم کرد تا هر چه دارم بگویم نه اینکه مثل سالیان قبل حسرت بخورم برای آرزوهای نگفته و دعاهای نکرده.

من بودم و عید و تنهایی. تنهای تنها که نه! من بودم و خدا بود و یک عید دوتایی. 


+نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1390ساعت12:18توسط زهره متین | |

زمان زیادی از خبر بچه های یک میلیونی نگذشته.دولت به منظور افزایش زاد و ولد در کشور و اعلام اینکه ایران هنوز ظرفیت افزایش جمعیت را دارد علامت سوال های جدیدی را برای مردم به جای گذاشت.از چند و چون این خبر می گذریم تا به خبر جدیدی برسیم: حذف درس دانشگاهی"جمعیت و تنظیم خانواده" و جایگزینی آن با درسی به نام"روانشناسی ازدواج و شکوه همسرداری".

مطابق معمول این طرح موافقان و مخالفانی دارد. مخالفان درس جدید می گویند حذف کتاب تنظیم بر سلامت و بهداشت جامعه ضرر می رساند و دلایل اصلی موافقان آن است که جوانان باید با نحوه رفتار با همسر آشنا شوند.

بهداشت و سلامت جامعه بی شک به شناخت آناتومی بدن، مراقبت صحیح و شناخت آسیب های تهدید کننده بدن بستگی دارد. اما در کشور ما پرده رودربایستی هر چند دیر اما بالاخره در دانشگاه برداشته می شود.در حالی که آموزش همسرداری از همان دوران دبیرستان شروع می گردد و تلویزیون و سایر رسانه ها ناگزیر برنامه ها ی متعددی را در این زمینه در دستور کار دارند. اگرچه اکثر دانشجوها این درس را به عنوان یک درس عمومی نمره آور و معدل زیاد کن می شناسند؛اما نمی توان از این حقیقت گذشت که بالاخره تاثیر غیر مستقیمی برروی بهداشت جامعه میگذارد.

دولت فعلی روند افزایش جمعیت را پیش گرفته  حال آنکه  کتاب جمعیت در راستای کنترل جمعیت تنظیم شده و این مسئله با تصمیم دولت منافات دارد. سوال اینجاست که آیا واقعاً کشور ایران می تواند متحمل جمعیت بیشتری باشد یا اینکه برای  مخالفت با هرگونه تصمیم دولت اصلاحات چه صحیح و چه نادرست، این ایده را مطرح کرده؟

به ظاهر تعویض کتاب امری نابخردانه است. باطنش اگر چیز دیگری است شما شفافش کن دوست عزیز.


+نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت13:8توسط زهره متین | |

بعضی وقت ها انگار توقعم خیلی بالا می رود. دست خودم هم نیست. گاهی جو می گیرتم سه فاز که نه، شاید بیشتر.

گفتم زنده باد جوان ایرانی. گفتم چه میکنه این جوان ایرانی. گفتم باریکلا جوان ایرانی. گفتم... . گفتی برو بابا.

گفتم برادر من، خواهر من امروز روز سفر هم که بروی شاد میروی شادروان بر می گردی. حیف است تراوشات بی حد و حصارت را هم با خود زیر خاک ببری. این گوش شنوا. 4 تا سوال پر مغز بپرس برو به سلامت. شنیدم کوهی از فکری و کریستف وار در پی کشف راز. یک لبخند قشنگ برای به درد آوردن دلها بعد از مردنت زدی و گفتی آآآآه ه... خب...عرضم به حضورتون که...sorry ... سوالی به ذهنم نمیاد.

یعنی حتی... !!پشیمان شدم دوست گرام. شما برو سوسن خانمت را گوش بده.


با تشکر صمیمانه از دوستان گرامی مریم، رویا، محمد واحدی، مصطفی کارگر و چندی از دوستان نتلوگی(netlog)

+نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت22:12توسط زهره متین | |



گاهی فکر می کنم چرا فرهاد به جای کندن کوه، دل نکند؟!

گاهی فکر می کنم چطور شیطان که به خاطر سجده نکردن به آدم از بهشت بیرون رانده شد، توانست آدم و حوا را که در بهشت زندگی می کردند بفریبد؟!

گاهی فکر می کنم چرا دوستان تقاضا می کنند وبلاگ را به روز کنم حال آنکه حرف حسابی را برای گفتن بهشان  ندارم؟!


تا به حال برای شما سوالی پیش اومده که هر چی فکرشو می کنید جوابی واسش پیدا نمی کنید؟

در پست بعد می خوام واكنش ها و پاسخ های اشخاص مختلف به اين سوال رو بذارم. شما هم سوالی که هیچ وقت جوابشو پیدا نکردید واسم پیغام خصوصی بذارید.


+نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت0:0توسط زهره متین | |

از وقتی یادم می آید نام حسین و کربلا در گوشهایم زمزمه می شد به حدی که بیشترین جامعه آماری شنیده هایم همان عاشورا و وقایع قبل و بعدش است. تمایلاتم به دین مرا بر آن می داشت که هر سال در عزاداری اباعبدالله شرکت کنم، بی هیچ بهانه ای. این حضور بیشتر از هر چیز سوالاتی را در ذهنم می پروراند که از ترس متهم شدن به انکار حوادث کربلا و یا حتی به زعم مذهبی های غیر منعطف، کافر نامیده شدن مطرح نمی کردم. نمی توانستم خود را راضی کنم به مجلس امام حسین بروم و تنها اشک بریزم. از این مجالس( بعضی از آنها) بوی دروغ می شنیدم؛ اما با خودم می گفتم اگر دروغ بود این مدّاح،این خادم امام حسین مطرح نمی کرد.هر چه بر خود اصرار ورزیدم که بر حوادث کربلا باید گریست، عقلم پاسخی باز نگرداند. اگر بریدن سر و پاره کردن گلو و آتش زدن خیمه ها دردآور است، پس چرا نشسته ایم؟ باید هر روز سیاه بپوشیم و بر صدها بی گناه که هر ساعت روانه ی برزخ می شوند بگرییم.

نمی دانستم معنای این اشک چیست؟ نمی دانستم این شعرها که مدّاح ها می خوانند را چگونه بپذیرم؟ در نگاه من "آقامون دلبره ، دلا رو میبره" با " دلبر شیرین، مهربون یارم" فرقی نداشت. چقدر از حماسه ی حسین دور بودم و همانند این جماعت غفلت زده که به اشک هایشان می نازند و به فکر خودشان قباله ی بهشت را به نامشان زدند و برای اعلام بغض بیشتر بر پیچ های سیستم صوتی فشار وارد می کنند و برای پر زور و پر شکوه نشان دادن عزاداریشان از طبل هایی به شعاع ۱متر استفاده می کنند، با افتخار حسینی بودنم را جار می زدم.

دور از حقیقت نیست اگر بگویم همه ی شک و شبهاتم و سوال هایم را یک کتاب پاسخ داد. حماسه ی حسینی اثر استاد شهید مرتضی مطهری. برداشت من از آثار استاد این بود که باید یک مشت کلمات قلمبه سلمبه بخوانم و در نهایت ببینم چیزی عایدم شده یا نه. این بود که حماسه ی حسینی گوشه ی کتابخانه مان خاک می خورد و نیم نگاهم به این بود که یک اثر معروف و به عقیده ی صاحب نظران ،با ارزش در کتابخانه مان پیدا می شود. جلد یک کتاب را بی هیچ انگیزه ای بیرون کشیدم و به فهرستش نگاهی کردم. کلمه تحریف حسابی چشمم را گرفت. دو سه ورقی از سر کنجکاوی نزده بودم که متوجه شدم کلمات کتاب به راحتی آبی که از گلویم پایین می رود،  در مغزم هضم می شود. حماسه ی حسینی روایت شفافی است از کربلا و مرهمی است برای دلی که گاهی توسط مدّاح ها به بازی گرفته می شد.

همه ی اینها آسمان و ریسمانی بود برای معرفی کتابی که نیاز همه ی آدمهایی است که مثل من ابر بودند و فقط گاهی گذاری می باریدند.


+نوشته شده در جمعه 10 دی1389ساعت15:8توسط زهره متین | |

در شماره ۴۱۲ مجله چلچراغ، بزرگمهر حسین پور آمد و اعلام کرد می خواهیم بترکانیم.؛ گفتیم یعنی بالاتر از TNT  ؟ هفته بعد، وقتی خبری از چلچراغ نشد، دلم به قدر یک انفجار هسته ای ترکید. خبر تعطیلی چلچراغ دیر به شهرستان ها رسید. خبر تعطیلی مجله ای که بیشتر از آنکه یک مجله صیقل خورده و عاری از هرگونه روایت حقیقت باشد، یک دوست و همراه برای جوانانی بود که هرکدامشان به نحوی با مجله آشنا شده بودند. ۴۰چراغها قبل ار آنکه همه روشن شوند، خاموش شدند.

چقدر خدا خدا کردم که دروغ باشد. اما وبلاگ ها و فروم های اینترنتی امیدم را داد به باد. ۴۱۲چلچراغ را تمام نکرده روی میزم رها کردم تا فکر کنم همیشه چلچراغ نخوانده ای هست.

آیا گناه چلچراغ بیان حقیقت بود؟ آیا گناه چلچراغ انتقاد بود از همه ی ناجوانمردیها؟ آیا گناه چلچراغ سر زدن به یتیم خانه ها و مراکز بهزیستی و بیان مشکلات اجتماعی کشور بود؟ آیا گناه چلچراغ نقد مدیران ورزشی و شفاف سازی تبانی ها برای مردمی که حقشان است بدانند چه بر سر افتخار و عزتشان آمده ، بود؟ آیا گناه چلچراغ معرفی فیلم و کتاب به منظور جلوگیری جوانها از پرسه زدن در خیابان بود؟ و آیا گناه چلچراغ نقد دولت و دولتمردان بود؟

آیا می توان باور کرد اینجا همان کشوری است که دولتش امریکا را به نبود دموکراسی متهم می کند حال آنکه کارگردانانش علیه سیاتشان فیلم می سازند و منتقدان سیاسیش به نقد دولتشان می پردازند؟ آیا می توان باور کرد اینجا همان کشوری است که رییس جمهورش ادعا می کند به انتقادها و تهدیدها باید لبخند زد؟ آیا می توان باور کرد اینجا همان کشوری است که سیاسیونش شهره ی عالمند و هنوز نمی دانند چلچراغ برای طرفدارانش یک مجله سبز نیست، بلکه یک جعبه مداد رنگی است که فقط گاهی قلمش سبز می شود بی آنکه غرضی به همراهان ناهمسو با جهت سیاسیش داشته باشد؟

چلچراغ یک مجله نبود که با بسته شدنش همه چیزش تمام شود؛ چلچراغ بک دوست بود که با رفتنش تازه ارزش حضورش شفاف تر شده.

چراغهای درونم روشن می مانند بی آنکه بخواهم سبز باشم.


+نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت11:12توسط زهره متین | |